X
تبلیغات
رایتل

ای دل که بی گدار به آبی نمیزدی،بی قایقت میانه ی دریا چه میکنی!

25 آذر 1396 ساعت 17:46


یه بار یادمه یه گریه عجیب از ته دلی کردم،امروز انقدر ناراحت بودم که یاد اون گریه افتادم، گریه نکردم امروز اما انگار اون حسی که اون روز داشتم موقع گریه امروز هم داشتم 

باز یه چیز عجیبی نوشتم! 


دیشب تو ماشین داشتم آهنگ گوش میدادم، رسید به آهنگ شادمهر، به بابام گفتم یکی از آرزوهام اینه که برم کنسرت شادمهر بعد یادم اومد که عوارض خروج از کشور زیاد کردن، بعد یاد یکی دیگه از آرزوهام افتادم ؛ دیدن شفق قطبی! باز دوباره یادم اومد که عوارض خروج از کشور... 


دیدید که توی این فیلما صحنه آهسته افتادن و شکستن تنگ ماهی نشون میدن، امروز همچین حسی داشتم، افتادن و شکستن خیلی آروم و آهسته از یه ارتفاع نه چندان بلند، شاید از روی میز! 


دیروز از یه بچه سه ساله میخواستم عکس بازو بگیرم، کل کلینیکو گذاشته بود سرش، آخرشم شلوارشو خیس کرد و نشد، مامانش برد خونه و عصری باز برگشت با یه اکیپ که دست و پای بچه رو بگیرن،موقع رفتن تو بغل مامانش برام دست تکون داد!! 


.

با صحبت های شما در قطار حق مالکیت فکری نقض میشود!

14 آذر 1396 ساعت 09:47


باور کنید حق چاپ و کپی رایت ومالکیت معنوی خیلی به صحبت هایی که تو قطار و مترو میکنید مربوط میشه،باور ندارید؟ پس بخونید :


تو مسیر توی قطار دارم کتاب میخونم، بغل دستیا که چنتا دختر بیست و یکی دو ساله هستن دارن حرف میزنن با هم.

توی یه خط از کتاب نوشته" به تنها پنجره اش که بسیار بالادست دل خوش کرده... " یهو به ذهنم میاد" 'گربه به پنجره اش دل خوش کرده '" با تعجب دنبال کلمه گربه میگردم تو خط بالا آخه به گربه ربط نداشت کتاب که،گربه از کجا اومد،نوشته های کتابو چند بار نگاه کردم و هیچ اثری از کلمه گربه نبود!

یهو کلمه گربه رو از دخترای بغل دستی شنیدم:|

ذهنم به طور ناخودآگاه موضوع صحبت دخترارو با نوشته های کتابم مخلوط کرده بود! 


نتیجه اخلاقی :کتابو بستم و نخوندم، اگر ادامه میدادم مغزم به حق مولف و مالکیت معنوی اثر تعرض میکرد و اثری جدید می آفرید!


بشکن بشکنه!

11 آذر 1396 ساعت 22:42


جالبه که دل آدم میتونه هزاران بار بشکنه!

هر دومون خیلی بی شانسیم!

10 آذر 1396 ساعت 22:50


الان دارم فکر میکنم سرنوشت من پس از روبرو شدن با واقعیات پس از قبولی در ارشد دقیقاً مثل روبرو شدن تیم ملی ایران با گروهش پس از راهیابی به جام جهانیه 

:|

پ.ن درباره عنوان مطلب:

کار از بد شانسی گذشته، بی شانسیم!

رویای من

6 آذر 1396 ساعت 00:39
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

فقط یک پاراگراف

28 آبان 1396 ساعت 21:03


به شدت درباره یه اتفاقی سر کار ناراحت و عصبانی بودم و لحظه ای نبود که بهش فکر نکنم، چند روز بود حاج آقا رو ندیده بودم، بعد از همه اینا رفتیم بیرون،به قول خودش یه پاراگراف درباره عصبانیتم باهاش حرف زدم و خلاص شدم، عین آب روی آتیش 



تولدت مبارک

27 آبان 1396 ساعت 18:52
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

روزی که به این روزها بخندیم

19 آبان 1396 ساعت 10:20


تا کی بشه در اینجارو ببندیم و ما هم بریم!

وبلاگی نبود که خیلی خواننده داشته باشه، اصولا برای داشتن خواننده باید خواننده خوبی هم باشی، به وبلاگ بقیه هم سر بزنی نظر بذاری، منم سر میزدم اما کامنتی نمیذاشتم، یه بار واسه وبلاگ یه خانومی نظر گذاشتم گویا دلش از جایی پر بود با تیکه و متلک جواب داد!

بگذریم، وبلاگ خواننده زیادی نداشت، درواقع هدفم هم هیچوقت این نبود چون بیشتر پست های وبلاگ واسه فرد خاصی بود و همینکه اون فرد میخوند کافی بود، البته خیلی از دوستان دیگه لطف داشتن و گه گداری اینجارو دنبال میکردن. 

الان اگه اینجا رو نمی بندم فقط به خاطر اینه که به هدف وبلاگ برسم، همون که زیر عنوان وبلاگ نوشته، منتظر روزی هستم که به این روزها بخندیم،اون روز نزدیکه. 


زخم ها زد راه بر جانم ولی، زخم عشق آورده تا کویت مرا

18 آبان 1396 ساعت 20:26


غم انگیز ترین لحظه ی زندگی آدم وقتیه که دلش برای خودش میسوزه


پس از این

13 آبان 1396 ساعت 16:05


24 سالگی هم اومد 


همین است زندگی (2)

27 مهر 1396 ساعت 15:25


خاک تو سر این کمال گرایی بدبخت کنم، ول نمیکنه که.



یه نفری پیام داده میگه بهت علاقه مندم از همون موقع دانشکده کارشناسی، اسمشو نمیگفت،یه بچه بازی درآورده بود که بیا و ببین، فک کردم یه دختر لوسه که سر کارم گذاشته یا یه بچه از آشنا و فامیل، خلاصه بلاکش کردم با یه شماره دیگه پیام داده من فلانی هستم، منم گفتم نامزد کردم بعدش دیگه هیچ پیامی نداده، دوستم میگه نکنه خودکشی کرده! خدایا رحم کن خواهشا 

گیر و گرفتاری شدیم بخدا 



قشنگ اعصاب داغون بودن از ریخت و قیافه م میریزه، داشتم از کلاس زبان میومدم، توی تاکسی بودم که یه وانت دیدم داشت یه یخچال جابجا میکرد، کنارشم یه مرد حدود پنجاه ساله با موهای جو گندمی لباس نه چندان تمیز و نو، دست گذاشته بود به پیشونی و در حال چرت زدن بود، بعد یاد خانوم دکتر سونوگرافی دیروز میفتم که از سر عجله سر یه ساعت، ده دوازده تا مریض و عین برق ویزیت کرد و یه تومن گذاشت تو جیبشو از درمانگاه رفت. 



پ.ن:خودکشی نکرده تازه باورم نمیکنه نامزد کردم تازه امیدوارم شده، خدایا عاقبتمونو بخیر کن 

دل من در پی تو

11 مهر 1396 ساعت 15:07
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

خشم و هیاهو

17 شهریور 1396 ساعت 14:06


دیشب که نمیدانستم برای کدامیک از درد هایم گریه کنم اصلا نخندیدم !برعکس گوینده خوش ذوق این جمله من اصلا خنده ام نیومد فقط جیغ کشیدم و به طرزی معجزه آسایی درباره شون فراموشی گرفتم و دیگه مهم نیستن !

من بیشتر از درد خشم داشتم حالا بهترم و جای سنگینی سینه مو یه جای خالی پر کرده .حتی اگر از بعضی از این رنج ها خلاص بشم مطمئنم درد های جدیدی رنج های تازه ای خشم های دیگری جاشون رو میگیره.

15 شهریور 1396 ساعت 14:11
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

این حس

15 شهریور 1396 ساعت 14:10
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
( تعداد کل: 112 )
   1       2       3       4       5       ...       8    >>