X
تبلیغات
رایتل

فقط یک پاراگراف

28 آبان 1396 ساعت 21:03


به شدت درباره یه اتفاقی سر کار ناراحت و عصبانی بودم و لحظه ای نبود که بهش فکر نکنم، چند روز بود حاج آقا رو ندیده بودم، بعد از همه اینا رفتیم بیرون،به قول خودش یه پاراگراف درباره عصبانیتم باهاش حرف زدم و خلاص شدم، عین آب روی آتیش 



تولدت مبارک

27 آبان 1396 ساعت 18:52
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

روزی که به این روزها بخندیم

19 آبان 1396 ساعت 10:20


تا کی بشه در اینجارو ببندیم و ما هم بریم!

وبلاگی نبود که خیلی خواننده داشته باشه، اصولا برای داشتن خواننده باید خواننده خوبی هم باشی، به وبلاگ بقیه هم سر بزنی نظر بذاری، منم سر میزدم اما کامنتی نمیذاشتم، یه بار واسه وبلاگ یه خانومی نظر گذاشتم گویا دلش از جایی پر بود با تیکه و متلک جواب داد!

بگذریم، وبلاگ خواننده زیادی نداشت، درواقع هدفم هم هیچوقت این نبود چون بیشتر پست های وبلاگ واسه فرد خاصی بود و همینکه اون فرد میخوند کافی بود، البته خیلی از دوستان دیگه لطف داشتن و گه گداری اینجارو دنبال میکردن. 

الان اگه اینجا رو نمی بندم فقط به خاطر اینه که به هدف وبلاگ برسم، همون که زیر عنوان وبلاگ نوشته، منتظر روزی هستم که به این روزها بخندیم،اون روز نزدیکه. 


زخم ها زد راه بر جانم ولی، زخم عشق آورده تا کویت مرا

18 آبان 1396 ساعت 20:26


غم انگیز ترین لحظه ی زندگی آدم وقتیه که دلش برای خودش میسوزه


پس از این

13 آبان 1396 ساعت 16:05


24 سالگی هم اومد 


همین است زندگی (2)

27 مهر 1396 ساعت 15:25


خاک تو سر این کمال گرایی بدبخت کنم، ول نمیکنه که.



یه نفری پیام داده میگه بهت علاقه مندم از همون موقع دانشکده کارشناسی، اسمشو نمیگفت،یه بچه بازی درآورده بود که بیا و ببین، فک کردم یه دختر لوسه که سر کارم گذاشته یا یه بچه از آشنا و فامیل، خلاصه بلاکش کردم با یه شماره دیگه پیام داده من فلانی هستم، منم گفتم نامزد کردم بعدش دیگه هیچ پیامی نداده، دوستم میگه نکنه خودکشی کرده! خدایا رحم کن خواهشا 

گیر و گرفتاری شدیم بخدا 



قشنگ اعصاب داغون بودن از ریخت و قیافه م میریزه، داشتم از کلاس زبان میومدم، توی تاکسی بودم که یه وانت دیدم داشت یه یخچال جابجا میکرد، کنارشم یه مرد حدود پنجاه ساله با موهای جو گندمی لباس نه چندان تمیز و نو، دست گذاشته بود به پیشونی و در حال چرت زدن بود، بعد یاد خانوم دکتر سونوگرافی دیروز میفتم که از سر عجله سر یه ساعت، ده دوازده تا مریض و عین برق ویزیت کرد و یه تومن گذاشت تو جیبشو از درمانگاه رفت. 



پ.ن:خودکشی نکرده تازه باورم نمیکنه نامزد کردم تازه امیدوارم شده، خدایا عاقبتمونو بخیر کن 

دل من در پی تو

11 مهر 1396 ساعت 15:07
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

خشم و هیاهو

17 شهریور 1396 ساعت 14:06


دیشب که نمیدانستم برای کدامیک از درد هایم گریه کنم اصلا نخندیدم !برعکس گوینده خوش ذوق این جمله من اصلا خنده ام نیومد فقط جیغ کشیدم و به طرزی معجزه آسایی درباره شون فراموشی گرفتم و دیگه مهم نیستن !

من بیشتر از درد خشم داشتم حالا بهترم و جای سنگینی سینه مو یه جای خالی پر کرده .حتی اگر از بعضی از این رنج ها خلاص بشم مطمئنم درد های جدیدی رنج های تازه ای خشم های دیگری جاشون رو میگیره.

15 شهریور 1396 ساعت 14:11
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

این حس

15 شهریور 1396 ساعت 14:10
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:

دلتنگی خوشه انگور سیاه است لگد کوبش کن لگد کوبش کن بگذار ساعتی سر بسته بماند مستت می کند اندوه

13 شهریور 1396 ساعت 08:37


دردی نیست بحثی نیست به جز مشکل لای منگنه بودن، نه راه پیش داشتن و نه پس! 

کاش مث خیلی های دیگه بودم که رنگ موشون یا اندازه پاشنه کفششون یا مدل ناخنشون دغدغه اصلی شون بود!

این چه حسیه چه حالیه،چرا من درکش نمیکنم

21 مرداد 1396 ساعت 22:57


نمیدونم چرا برام عجیبه،اینکه خانومای تازه مامان شده انقد عاشقانه از حسشون به بچه هاشون مینویسن! 

با خودم فکر می کنم شاید الکی میگن، آخه مگه میشه؟نمیتونم درکشون کنم!

مامانم داداشم که تب میکرد خواب نداشت، من یه بار مریض شدم بابام منو برد بیمارستان،شبم بیمارستان بودم،صبح که مرخص شدم مامانم تو خونه خوابیده بود.


هنوزم

17 مرداد 1396 ساعت 10:45


بلافاصله که از چیزی ناراحت یا عصبانی میشم زودی میام اینجا شروع می کنم به نوشتن.

هنوز عین نوجوون های 18 ساله احساساتم در تلاطمه، هنوز با پدر مادرم درگیرم، هنوز عصبی و تحریک پذیرم. 

تبریک سبا جان

16 مرداد 1396 ساعت 12:30


یکی از دوستان وبلاگ نویسم رتبه 15 کارشناسی ارشد شده و من خیلی خوشحالم و به افتخارش این پست رو گذاشتم.

بهت تبریک میگم سبا جان ، برات کلی آرزوی موفقیت و شادی دارم.

هیچ جا خونه خود آدم نمیشه

15 مرداد 1396 ساعت 11:58


آدم نباید بیشتر از دو روز خونه هیچکسی بمونه،اصلا دو روز چیه! حتی بیشتر از یه گپ دو ساعته هم نباید بمونه، والا! کسی هم خونه من نیاد!

( تعداد کل: 105 )
   1       2       3       4       5       ...       7    >>